تبليغاتX
گلبرگ - تلألؤ نجیبانۀ یک نگاه
سلام، خوش آمدی ای دوست!

آیا غفلت از من بود؟ یا فضای آلوده به سوء تفاهم ها و ریاکاری ها و نابخردی ها بود (و یا هر دو بود) که باعث شد «سید مرتضی آوینی» را دیر بشناسم؟ افسوس! دیر شناختن آن نازنین، دل را برای همیشه از داغ افسوس می سوزاند...

 

بعد از نمایش فیلم «سفرنامه شیراز» بود که کتاب «عبور از خط» را با یادداشتی مهرآمیز برایم فرستاد. مؤخرۀ «آخرین دوران رنج» که بر این کتاب نوشته بود، گوشه ای از وسعت او را می نمایاند: او را متفکری می دیدی دل نگران هویت ها و اصالت هایی که در معرض واژگونه شدن است و اندیشمندی که در جامعه تب دار و به شدت دوگانه، خالصانه در پی جوهرۀ خدایی انسان است...

با شوق، با کنجکاوی. با یک شاخه گل مریم به دیدارش رفتم ـ در دفتر سوره ـ اولین بار بود او را می دیدم، دست دادیم، یکدیگر را بوسیدیم. در اتاق او بوی کاغذ بوی گل مریم (که می گفت مریم را بیش از هر گلی دوست دارد) و بوی سادگی نجیبانه ای درهم آمیخته بود. نشستیم و از همه چیز سخن گفتیم، اما نه همه کس ـ اگر رشته کلام می رفت که ذره ای، فقط ذره ای به غیبت و بدگویی آلوده شود، سکوت می کرد، لبخند می زد و حرف دیگری پیش می کشید ـ و چه انباشتی بود از حرف ها و سخن ها و اندیشه ها. و همه حرفهایش از کفرِ نومیدی و ناروشنایی بری بود. در سخن هایش روشنایی و روشن بینی موج می زد. و چه انباشتی بود از آمال و آرزوها. و در همه آرزوها ردپایی کمرنگ از«من» خودش پیدا نبود و هر چه بود برای دیگران بود، برای مردم، برای سینما، برای هنر برای حقیقت و زیبایی و عشق و خدا. گرم و مؤمنانه حرف می زد. و چه وسیع بود و دریادل. می توانستی سرسختانه مخالفش باشی، اما ذره ای از برق نجیبانه نگاهش کم نشود. برق نجیبانه و صادقانه ای که نمی توانستی مجذوبش نشوی.

 

سید مرتضی آوینی آنچنان بود که می نمود و آن چنان می نمود که بود، با همه صداقت و صراحتش، با همه گرما و خلوصش و خلوص و خلوص...

 

آخر مگر می شود در این وانفسا این همه خالص بود، این همه ناب، این همه صیقل یافته، این همه شفاف، پاک و زلال. آنقدر زلال که در نی نی چشمهایش تا تهِ تهِ دلش را می دیدی و البته آن کرانۀ کوچکی از دریای دلش را که تو می فهمیدی ـ که معشوقه به قدر همت عاشق باشد ـ و من هرگز آن قدر شفاف نبودم که بتوانم همۀ بی کرانگی دریای دلش را ببینیم.

 

بعضی ها بزرگند. به راستی بزرگند و نه اینکه فقط در ذهن های حقیر بزرگ باشند و سید مرتضی آوینی آن کیمیای کم یابی بود که به راستی بزرگ بود. رقیب خویشتن بود. از گزند آفت «دیده» مصون بود. در پیش هزاران بت سجده نمی کرد و در وادی بی نیازی سیر می کرد... عارفی وارسته و نجیب بود. و بی نیازی و وارستگی متاعی نیست که بر سر هر بازار بفروشند.

 

این گوهرها به صد خون دل از کان وجود بر می آید و کان وجود او سرشار از گوهر بود. گنج بود سید مرتضی آوینی، گنج بود. بزرگ و وارسته بود.

 

داغ پرپر شدن وجود نازنین او...!

 

از زبان کیومرث پوراحمد، سوره، دورۀ پنجم، اردیبهشت و خرداد 1372، ص 12



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 19:37 توسط ..::راوي::..